FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 13 مهر ماه سال 1386
کافه نادری
نوشته شده توسط مارال در ساعت 11:29 PM

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط

 

دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

 

تا من و تو بشینیم،گپ بزنیم مثل قدیم

 

شب بشه،مشتریا تا آخرین نفر برن

 

ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز

 

هم تو تابستون داغ،هم توی پاییزای سرد

 

تابلوی بسته و باز پشت شیشهء درو

 

بعد رفتن ما اون کافه چی وارونه می کرد

 

چشمک ستاره ها رو می شمردیم،یادته؟

 

واسه تنهایی شب غصه می خوردیم،یادته؟

 

من مث سایهء تو،تو واسه من مث نفس

 

هردومون برای همدیگه می مردیم،یادته؟

 

دستامون تو دست هم،گم می شدیم تو خواب شب

 

دل دیوونهء من هی قدماتو می شمرد

 

کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ

 

عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد

 

حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه

 

حالا تو نیستی و بی تو،دیگه کافه،کافه نیست

 

دیگه هیچ ستاره ای جرأت چشمک نداره

 

هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

 

چشمک ستاره ها رو می شمردیم،یادته؟

 

واسه تنهایی شب غصه می خوردیم،یادته؟

 

من مث سایهء تو،تو واسه من مث نفس

 

هردومون برای همدیگه می مردیم،یادته؟